صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب تاملات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاملات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

یک سوال


می گویند سید محمد خاتمی در انتخابات شرکت کرده است. مانده ام چه بگویم؟ کدام حرف از روی اعتراض؟ و یا کدام سخن از باب حمایت؟ گرچه هنوز مشکوکم به صحت این خبر.

هرچه فکر می کنم می بینم سکوت بهتر است. تنها اجازه می خواهم از او یک سوال بپرسم. (با یک مقدمه)

کمتر کسی است که این واقعیت را نداند که علت اصلی حمایت خیل عظیمی از مردم از شخص میرحسین موسوی صرفا حمایت خاتمی از وی بود. حداقل در بدو اعلام کاندیداتوری میرحسین، بسیاری از هم نسلان من اورا نمی شناختند و تردید ها بسیار بود. ولی موج حامیان خاتمی به واسطه ی این حمایت، حامی موسوی شدند. آن روز ها نه مناظره ای بود، نه برنامه ای اعلام شده بود نه هیچ... خاتمی خود بهتر از هر کسی می دانست اصلاح طلبان به او به عنوان رهبر نگاه می کنند (هر چه هم بگوییم خاتمی چنین ادعایی نداشت و ندارد!!!) پس در نطق های قبل از اعلام کاندیداتوریش بارها گفت یا من می آیم یا میرحسین.
دو سال گذشت و اینبار خاتمی شروطی را برای شرکت در انتخابات مجلس اعلام کرد که باز به خاطر همان نقشی که در میان جنبش اعتراضی مردم داشت، شروط خیلی از سبزها شد. نمی دانم کدام یک از آن شروط محقق شد. حقیقتا اصلا برایم مهم نیست اما گویا سید خندان به خواسته هایش رسیده است.

فقط یک سوال می ماند: آقای خاتمی به چه کسی رای دادید و  از چه کسی حمایت کرده اید و چرا این حمایت را علنی نکردید؟ آیا شخصی که به او رای دادید در میان شعار دهنده گان علیه کاندیدای مورد نظر شما و کسانی که در صحن مجلس حکم اعدام برای وی خواستند، بود؟

کاش من هم از رای دادن خاتمی مانند زیباکلام تعجب نمی کردم همانطور که رای هاشمی و سید حسن خمینی را عجیب ندیدم.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

منطقی تر می شوم؟


هنوز ساعتی مانده است به نیمه شب. به خانه بر می گردم و در خیابان هایی که هنوز شلوغ اند، پدال گاز را محکم تر فشار می دهم تا زودتر به مقصدم برسم. اما ترافیک غیر معمولی در آن ساعت، نه یک بار بلکه دو بار باعث توقفم می شود. ایست های بازرسی در خیابان های اصلی شهر توسط نیروهایی که به نظر بسیجی هستند با همکاری پلیس انتظامی، مسیر حرکت را کند می کنند تا نور چراغ قوه هایشان را در ماشین بیاندازند و موارد مشکوک را کشف کنند. من مورد مشکوکی نیستم پس بدون دردسر عبور می کنم، اما ماشین هایی را می بینم که متوقف شده اند.  
طبیعی است که در تمام مدت عبور سعی می کنم قیافه ای معمولی و بی گناه به خود بگیرم. به محض عبور اما نا رضایتی خودم را با غر زدن نشان می دهم. دورتر که می شوم عصبانیتم کمتر و کمتر می شود.
منطقی تر که می شوم با خود فکر می کنم که این گشت ها آنقدر ها هم بد نیست، آخر امنیت شبانه اگر تامین شود، یکی از موهبت های شهر های نوین است.
***
کمی دیرتر از همیشه به خانه می رسم، فیلمی می بینم و بعد می خوابم. صبح که بیدار می شوم می فهمم برق نداریم پس از اینترنت و تلویزیون خبری نیست. تا یکی دو ساعت وضع به همین منوال است.
در کوچه بحثی شکل می گیرد و من از پشت پنجره متوجه می شوم که شب قبل، هنگام خواب اهالی، دزدان کابل های برق را دزدیده اند. به راحتی آب خوردن! عصبانی می شوم و با خود فکر می کنم اینجا مگر جاده ای دور افتاده است یا یک زمین زراعی خارج از شهر؟ تا آنجا که من می دانم اینجا یکی از مسکونی ترین نقاط کشور است با صد ها چشم و گوش (گرچه خواب). چه طور ممکن است این حجم دزدی؟
منطقی تر که می شوم می فهمم که دزدان حرفه ای شده اند. کم فیلم در مورد سرقت های بزرگ ندیده ام. این هم یکی از آنهاست که فقط فیلم نشده است.
***
بحث در کوچه بالا می گیرد. یکی می گوید "از ایران باید رفت"، آن یکی می گوید "چه قدر بی چیزند! به کابل برق هم رحم نمی کنند". نفر اول می گوید "دزد حق دارد! قیمت دلار را مگر نمی بینی؟" دیگران تایید می کنند و سری با تاسف تکان می دهند.
من نیز ناخوداگاه آهی از ناراحتی می کشم، اما با تعجب و عصبانیت تلاش می کنم ارتباط این استدلال مسخره ی بعضی همسایگان در مورد دزدی و قیمت دلار را بفهمم!
منطقی تر که می شوم فقط یک جمله در مخم دیوانه وار سوت می کشد و یک صحنه از "پراگی" که "ایوان کلیما" تصویر می کند جلوی چشمانم رژه می رود. جمله ای که می گفت "دزد حق دارد!" و تصویری که تلاش می کرد بگوید "اخلاق در پراگ مرده بود!"
***
من در یک روز بار ها عصبانی می شوم و بار ها سعی می کنم منطقی تر شوم و اتفاق های عجیب اطرافم را اینگونه نگاه کنم. نمی دانم تا چه حد موفق هستم اما احساس می کنم از این وضعیت - یعنی عصبانیت، سعی در منطقی بودن و اتفاق های عجیب- خسته ام.

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

این چه وضعیه آخه؟

تدریس می کنم. از برای بیکار نبودن و و البته کاری است دانشجویی. بعد ها بیشتر از خاطرات تدریس خواهم نوشت تا سرعت تغییر را بیشتر نشان دهم. تغییری که همه لمس کرده ایم و همه می دانیم آنها که تنها یک دهه بعد از ما به دنیا آمده اند چه متفاوت می اندیشند نسبت به ما. وقتی که تو در کسوت معلم آنهایی، چیز هایی می بینی به غایت تعجب برانگیز. از دیده هایم بیشتر خواهم گفت اما فعلا به این بسنده می کنم.

یکشنبه بود اول اسفند و از قبل می دانستم و همه می دانستند شهر هوایی دیگر خواهد داشت. در دفتر دبیران نشسته بودم که دبیری که نمی دانم چه تدریس می کرد سکوت را با شادی شکست:

- امروز همه ی کاروان ها گفتن می رن انقلاب ...

دبیر دیگری که از محاسنش می شد خط سیاسی اش را حدس زد،متعجب پرسید:

- همه؟ منظورت چیه؟

- همه دیگه؟ همه ی هیئت ها. قبلا فقط حاج منصور بود حالا همه گفتن می ریم "تسویه حساب".

من که اولین خبر ها رو از صبح تا اون موقع از راهپیمایی آنروز می گرفتم کمی ترسیدم.

دبیر دوم گفت:

- عب نداره بزار برن. بزار دو تاشون انقدر همدیگرو بزنن تا حالشون جا بیاد.

من که ابتدا از این آرزو متعجب شدم، وقتی حمایت جمیع دبیران را از این آرزو دیدم تعجبم دو چندان شد. همه ابراز امیدواری کردن این اتفاق بییفتد و مردم همدیگر را بزنند. نه کسی آرزوی مرگ فتنه را کرد و نه کسی آرزوی آزادی را. نمی دانم کدامیک واقعا آن آرزو (جنگ مردم با هم) را داشت و کدامیک صرفا خواست هم رنگ جماعت شود. نمی دانم بعد از کار، کدام، همراه کاروان ها شد و کدام، معترض به خیابان رفت. حتی نمی دانم از آن جمع کسی به خیابان رفت یا نه.

آنچه می دانم این است که گفتمان "کنار ایستادن" بسیار عرف است در این جامعه. به جرئت می گویم خارج از محیط دانشگاه در نیم سال گذشته حتی یک نفر را ندیده ام در رابطه با اتفاقات اخیر ایران موضعی مشخص بگیرد. گویا نه کسی طرفدار احمدی نژاد است نه موسوی. برای من حتی شرایطی پیش آمد که بعد از نماز جمعه ی دهه ی فجر رهبری با چند نفر از شرکت کنندگانش به بحث بنشینم. باور نمی کردم دفاع از رای پیشکش، آنها حتی موضعی مشخص در قبال دفاع از امام جمعه نیز نمی گرفتند.

چند مصداق دیگر برای سخنم دارم اما نتیجه گیریم را می گویم.

جامعه ی ایرانی همین است. ما با توجه به شرایط محیطی خودمان ممکن است در حال و هوای اعتراض علیه حکومت و یا دفاع از آن باشیم. این محیط ها می توانند دانشگاه، اینترنت، ماهواره، صدا و سیما، درون خانواده و ... باشند. اما واقعیت آن است که اندکی از ما حاضریم خارج از آن محیط ها به دفاع از عقایدمان بپردازیم. تا زمانی که اکثریت ما عقایدمان را درون "حفاظ گروهییمان" مدافع باشیم اوضاع بر همین منوال است. جامعه ای که تا چشم کار می کند پر است از انسان های ناراضی بی خیال.

به راستی چرا اوضاع اینگونه است؟

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

ماسک

بیش از 30 سال بیش و در بهمن ماه 1357، در اوج انقلاب اسلامی ملت ایران جمله معروف «من به پشتوانه ی "ملت" تو دهن این دولت» می زنم بیان شد. غبار تاریخ هنوز نتوانسته است از عظمت این جمله در گوش نسل های پس از انقلاب کم کند. گفتمان "ملت" محور اما، تا سال ها پس از آن روز، فراموش می شود و جای خود را به گفتمان "امت" محور می دهد. حقیقت ایدئولوژی حاکمان ایران چه موافقش باشیم و چه نباشیم همان امت محوریست. امت اسلامی و اتحاد آنها با محوریت ام القرای اسلام، تهران.

سال ها می گذرد و پس از ثبات نسبی سیاسی، زمزمه های حذف مفهوم جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با حکومت اسلامی به گوش می رسد؛ هدف قدیمی ایدئولوژی انقلابیون قدرت گرفته. اما درست در همین دوره و در شرایط پیشرفت این تفکر و نفوذ آن به راس حکومت گروهی با محوریت مشایی، احمدی نژاد به قدرت می رسد و این بار اندیشه های ناسیونالیستی را محور بخشی از تبلیغاتش می کند. از دوستی ملت ها و ارجحیت آن بر دشمنی ادیان (رابطه ی ایران و اسرائیل) سخن می گوید. کوروش را پیامبر می خواند و ایران قبل از اسلام را کانون توجهات جهانی قرار می دهد. (همان چیزی که سی سال سعی بر پنهان کردنش بود و اثباتش کتاب های درسی است!) کتیبه حقوق بشر را به نمایش می گذارد و مردی که به دستور شاه خوش خیال "آسوده خوابیده بود" را سرا پا می ایستاند و در خط مقدم جنگ، چفیه بر گردنش می اندازد.

این جمله معروف عجیب ذهنم را مشغول کرده است: "ناسیونالیسم و ملی گرایی آخرین حربه ای است که هر سیاستمدار بخت برگشته ای از آن استفاده می کند."

اما عجیب تر این روز هاست، ایام بزرگترین افتخار انقلاب و موجه ترین علت عقب مانده گی های پس از آن، این روز ها سطح شهر تهران را تبلیغات و بنر هایی پوشانده است که به مناسبت یادبود هفته ی دفاع مقدس تهیه شده اند. عمده ی تبلیغات عکسی از یک رزمنده و یک جمله است. در گوشه ی هر عکس جمله ای با عبارت "ما رفتیم" آغاز می شود و در ادامه علت این رفتن توضیح داده شده است. در حالت کلی این دلایل را می توان دلایل "دفاع مقدس" از دید حاکمان امروز دید و جالب آن است که این دلایل برای من تازگی دارد:

ما رفتیم، به عشق وطن،

ما رفتیم، تا دست استعمار را از ایران کوتاه کنیم،

ما رفتیم، تا مردم متحد باشند،

ما رفتیم، برای بقای امنیت ایران،

ما رفتیم، برای حفظ ارزش های اخلاقی،

کمتر نشانه ای از علل اسلامی را می بینیم و اگر همه 20، 30 علت "دفاع" را از زبان این تبلیغات گسترده بخوانیم کمتر المان های اسلامی مشاهده می شود. شاید بخشی از واقعیت جنگ که سال ها گفته نشده است همین باشد، اما این اولین باری است که دلایلی نظیر دفاع از اسلام، دفاع از ولایت، جهاد در راه خدا، به فرمان رهبر، برای حفظ قرآن و ... اصلا در میان دلایل نیست. (حداقل آنقدر کم است که به چشم من نخورده است!)

به هر حال این میان خود ناسیونالیسم از همه بیچاره تر به نظر می رسد. نماینده ی آن از یک سو اپوزسیونی است که صرفا متعصبانه ملی گرایی (آن هم از نوع تند رو اش) را در مقابل اسلام می گذارد و هیچ نکته ی مثبتی را نه در جمهوری اسلامی و نه حتی در قرآن و اسلام نمی بیند، و از سوی دیگر گروهی در حاکمیت است که ماسک وطن پرستی را برای فریب افکار بر چهره زده اند.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

داغ نباتی بودن بر پیشانی نسل من!!

این متن را همزمان در وبلاگ آزادی خواهان به چاپ رسانده ام!

یک توضیح کوتاه

پیش از شروع بحث لازم می دانم این نکته را بگویم که به مفهوم جذاب "جبر جغرافیایی" چندان معتقد نیستم. البته که این نگاه سوژه ای نیکو برای تحقیق است، اما در عین حال من آنرا علتی موجه برای انفعال می دانم. قصدم از نوشتن این متن نه توجه به این موضوع بلکه بررسی واقعیتی در جامعه است. واقعیتی که چند وقتی است عذابم می دهد و از این طریق خواستم با دیگرن مطرح اش کنم.

ما ایرانی ها ...

همه می دانیم و دیده ایم که این از آن ویژگی های جالب ما ایرانی هاست که در میان خودمان به همه چیزمان افتخار می کنیم و دیگران را فاقد آن می دانیم. ما عادت داریم فخر بفروشیم. به زبان عادی: "پز می دهیم!"

با 10 ساله بودن گواهی نامه مان، در مقابل 5 ساله بودن گواهینامه اش و دست نویس بودن آن در مقابل تایپی بودن اش، با سایز یخچال خانه ی دختر خاله، با تعداد سکه های مهریه همسایه، با قد و هیکل و تیپ نوه ی مان، با قطر رینگ چرخ های ماشینمان، با چاقو کش بودن یکی از بچه محل هایمان. خلاصه با همه چیز که می شود فخر فروخت، پایش که بیفتد، پز می دهیم.

قضیه از این فرا تر می رود وقتی از جمع دوستان و خانواده دور شویم. در مقیاس ایران که بحث کنیم بوشهری ها خرمایشان را پز می دهند و می گویند ما در یا داریم شمالی ها دریاچه!! تبریزی ها به کوفته شان افتخار می کنند، شاهرودی ها هم به انگور هایشان، تهرانی ها به اتوبان هایشان،آن یکی اصیل بودنش و این یکی به ادغام شدنش با اعراب، مهد اسلام!!! نمی گویم این که هر شهری را به یک خصلت بشناسیم بد است. در همه جای دنیا همین طور است اما نگارنده خود بارها دیده است کار از شناختن به یک ویژگی و شناساندن با آن، گذشته و مسئله دقیقا همان فخر فروشی گردیده است. چه بسیار بحث هایی که بالا می گیرد و دو طرف سعی در اثبات برتریشان می کنند و کار دقایقی می شود از شوخی گذشته است.

البته از این می گذرم که در مقام ملیت هم لاف سروری بر جهانیان میزنیم و فقط به خاطر خاویار و پسته و فرش و گربه، احساس می کنیم برترین قوم تاریخ هستیم و امثال دکتر حسابی و چندین ایرانی موفق در جهان سبب برتری ماست که هوشمان، میانگین اش از حهانیان بسی بالاتر است و البته تنها ایراد همان استعمار پیر و این آخوند ها هستند که جلوی پیشرفتمان را گرفته اند!!

پا را از این هم فرا تر می گذارم و به نسل ها بر می گردم. کم نشنیده ام که با چه افتخاری قیمت تخم مرغ در جوانی اش را بر سر من بیچاره می کوبد و می گوید ما عرضه داشتیم شاه را بیرون انداختیم، شما چه!؟ "جوان هم جوان های قدیم" را کدامتان نشنیده اید!؟ با چه افتخاری تمام عزتش روغن حیوانی است که خورده است و مرا جوان روغن نباتی می نامد و پیش خود مفلوکی ذلیل می انگاردم! من هم البته پز اینترنت و کامپیوتر می دهم و برای آنکه کم نیاورده باشم اصرار دارم که از وقتم بهتر و بهینه تر استفاده می کنم. آخر گویا گریزی از این جنگ ها نیست. حتی اختلاف سنی هم کمتر از این حرف ها شود باز هم این فخر فروشی ها ادامه دارد. فقط دو سال قبل تر کنکور داده است می گوید دوره ی ما این کتاب ها نبود، یک سال زود تر در انجمن علمی و فلان کانون فرهنگی بوده است، ایمان دارد که دیگر "انجمن هم بچه بازی شده است!!" بسیار هم استدلال دارد برای آنچه می گوید!

سخن به درازا رفت و مدعایم مشخص گشت، بیش از این مصداق آوردن را زیبنده ی متن نمی دانم.

نتیجه

گرچه شاید در نگاه اول تمام این حرف ها که در جامعه هست و همه دیده ایم به نظر شوخی های طناز ترین مردمان جهان، یعنی ما ایرانی ها باشد، (این هم از آن لاف های ناسینالیستیست!) اما عمیق تر که نگاه کنیم ریشه ی این شوخی ها همان فخر فروشی است که گاهی جدی می شود، اما بسیاری اوقات با خنده از کنارش می گذریم.

علتش چیست؟ سوال اصلی این متن همین است که پاسخ هایش می تواند راهکار هایی برای درمان این درد فرهنگی باشد. همین پز دادن ها احتمالا ریشه ی برخی دیگر از دردهای بی درمان جامعه ی ما نظیر چشم رو هم چشمی و حسادت و از این دست می باشد.

روزی پیش تقی رحمانی روشنفکر ملی مذهبی بودیم و او "سوال پرسیدن" را وظیفه ی اصلی جنبش های دانشجویی مدرن، بیان کرد، پس این هم سوال من! پاسخش با دیگران، آنهایی که جامعه را بهتر از ما رصد می کنند و در صدد بهبود فرهنگمان هستند!



۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

درسی که نباید خواند!

یک. محمد مصدق در نطقی در مجلس چهاردهم یا شاید هم شانزدهم، در آن اوج فضای باز سیاسی در 100 سال اخیر یعنی دهه ی 20 شمسی، در اعتراض به برخورد دولت وقت با مخالفینش گفت:

"در زمان قاجار مشروطه خواهان را بابی ملحد می نامیدند و امروز مخالفین را کمونیست..."

محمدرضا شاه مخلوع هم بیش از سه دهه بعد از آن نطق بود که گویا مهر تاییدی بر این عادت دیرینه ی انسان این خاک زد، هنگامی که به خبرنگاران خارجی در سال 1354 با اطمینان می گفت:

"مخالفین به مشتی نهیلیست، آنارشیست و کمونیست محدود می شوند..."

بیست و اندی سال از آن کودتای ننگین گذشته بود و شاه ایران تحت تاثیر هجمه ی تبلیغاتی بود، که گویا قرار بود هدفش فریب مردم باشد نه اعلیحضرت.

دو. خبرنگار: اعلیحضرتا! بر چه اساسی پیش بینی می کنید که ایران طی یک نسل یکی از پنج کشور بسیار پیشرفته ی جهان باشد؟

شاه: بر اساس انرژی، هوش مردم مان و برتری مان. البته چند نفری تظاهرات می کنند. فکرش را بکنید، ایرانی ها اگر ایرانی باشند، پس از آن همه کاری که برای کشور کرده ایم، بر ضد رهبرشان تظاهرات کنند؟ ما در کشور مان برتری حقیقی داریم، همه با جان و دل پشت سر پادشاهانشان هستند... (19 ژانویه 1974، مصاحبه با گاردین)

سه. میل به بر انگیختن مشارکت عمومی در اواخر حکومت پهلوی در دربار، جهت تثبیت حکومت خود و نهادی تر کردن سلطنت شاه و نیز انحصاری کردن پیوند بین حکومت و ملت و تحکیم سیطره ی عمومی بر کارمندان و کارگران و دانشگاهیان و ... محمدرضا شاه را بر آن داشت تا فرض قدیمی خود یعنی " آنکه عملا بر ما نیست پس با ماست! " را کنار بگذارد و به این فرض خطرناک دست یازد که " آنکه عملا با ما نیست پس بر ماست! " سکوت را به معنی مخالفت دانست و ساکتان هم مجبور شدند در مدح سلطنت 2500 ساله سرود بخوانند.

چهار. در اواسط دهه 1350 رژیم شاهنشاهی ایران آنقدر مستحکم می نمود که بسیاری آن را با سدهای متعددی که ساخت و به نام افراد خانواده اش نام گذاری کرد، مقایسه می کردند. ارتش وسیع که می گفتند پنجمین ارتش قدرتمند جهان است، به یاری پلیس مخفی کار آمد و سازمان اطلاعاتی مخوفی که فرزند موساد و CIA بودند و اینان گویا توانایی سرکوب کوچکترین شورش ها در کشور های همسایه را نیز داشتند.

در آمد سرشار نفتی اقناع کننده ی مخالفان بالقوه و بروکراسی عظیم که مدعی بود در حین آنکه می تواند اقتصاد را اداره کند توانایی باز سازی جامعه را هم دارد.

اینگونه بود که بدبینانه ترین نقدها هم 20 سالی به پهلوی ها فرصت می داد تا در مقابل تنشهای احتمالی دوام بیاورند...

پنج. پس از سال 1352 در حالی که معیشت متوسط شهری مناسب به نظر می آمد، ایران به دلایلی دچار تورم شدید گشت، چه در مسکن و چه در خوراک. شاه احتمالا پس از مشورت با "کارشناسان!" اطرافش تصمیم گرفت اینگونه با تورم مقابله کند:

وی گناه تورم را یکسره بر گردن دانه درشت های داد و ستد و سودا گران انداخت و چون نتوانست تورم را کنترل کند مبارزه ی عظیمی با سودجویان و سرمایه داران بی انصاف! به راه انداخت. تا آنجا که اکونومیست گزارش کرد:" شاه در اواخر تابستان 1355 به گران فروشان اعلان جنگ می داد و به مسائل اقتصادی به شیوه ی نظامی می نگریست."

بسیاری از سرمایه داران بزرگ تهدید شدند و برخی نیز دستگیر. اما تجار ثروتمند از یک سو از نظام اجتماعی- اقتصادی به ویژه طرح های توسعه، سود می بردند و از سوی دیگر، از نظام سیاسی که ثروت و آینده شان را در اختیار یک تن قرار می داد نگران بودند.

*****

دکتر سارا شریعتی مقاله ای دارد که در مقدمه ی آن مدعی می شود "تا اطلاع ثانوی نمی توان از تاریخ درس گرفت"، چرا که ما آن درسی را از تاریخ می گیریم که دوست داریم بگیریم. او می گوید نتیجه گیری های ما از تاریخ (یعنی همان چیزهایی که ما بر مبنایشان درس می گیریم) همواره متناسب با حال امروزمان است. با این فرض بدیهیست که ممکن است از اتفاقی واحد نتیجه های متفاوت در زمان های متفاوت گرفته شود.

چند وقتی است قصد کردم تاریخ معاصر ایران را به طور جدی تر بخوانم و سعی کردم نصیحت خانم شریعتی آویزه ی گوشم باشد چرا که آنرا درست می دانم. اما چه کنم که بعضی اوقات اینکار واقعا سخت است.

آنچه در بالا در 5 بند آمد همه از کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته ی یرواند آبراهامین برداشت شده است. بین این 2 انقلاب (انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی) آنقدر المان های شبیه امروزمان هست که می توان کتابی دیگر برای مقایسه نوشت، اما شاید اینکار آنچنان صحیح نباشد.

آنچه آمد همگی مربوط به ایران و هیئت حاکمه اش است چند سال قبل از انقلاب اسلامی، که فقط و فقط تعجب آور است.

نه نتیجه گیری باید کرد و نه درسی از آن گرفت...!

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

نسبت روزی خوردن و دین

انگیزه ی نگارش این متن نوشته ای است که در وبلاگ دیوانه سرا از دوستی چاپ شد. بعد از آن بود که به من به عنوان یکی از طرفداران دکتر سروش (و روشنفکری دینی در حالت کلی) برخورد و کامنتی در جواب گذاشتم که آغاز یک دوستی مجازی و نیز یک بحث شد. آنچه سبب ناراحتی من شد نه انتقاد از برخی از نظرات سروش، نه منکر شدن مفهومی به نام روشنفکری دینی و نه ایراد وارد کردن به حضور وی در ستاد انقلاب فرهنگی بود، بلکه از این ادعا ناراحت شدم که سروش نیز در قیاس با روحانیت از راه دین ارتزاق می کند. البته آقا آرمان (نویسنده ی وبلاگ) همینجا مدعی شد که نتیجه ی نظر اون علی رقم خواستش، دفاع از روحانیت است نه تخریب سروش. گرچه به درستی آرمان ادامه ی این مباحث را در شرایط کنونی مفید نمی داند اما ذهن من در این چند روز حول تیتر این متن مشغول بوده است. آنچه می خوانید نتیجه ی این تفکرات است که حیفم آمد نگویم.


******

1. به نظر من شما یا می توانید "ارتزاق دینی" کنید و یا "از راه دین ارتزاق" کنید. حالت سومی به ذهنم نرسید که معنی داشته باشد.

ارتزاق دینی واضح است. یعنی فرد تعالیم دین اش را درهنگام روزی در آوردن در نظر می گیرد. و از راه دین ارتزاق کردن نیز یعنی دین وسیله ای است برای هدف ارتزاق کردن. و بحث اینجا شکل می گیرد چون در حالت اول شما شاید تعالیم دینی یک نفر را قبول نداشته باشید اما نمی توانید منکر عقیده مند بودن او شوید. پس بحث بر سر وسیله بودن یا نبودن دین است.

یک فرد می تواند ار رانندگی، دین و یا پزشکی ارتزاق کند. اما این سه با هم تفاوت هایی دارند.

"او از راه رانندگی پول در می آورد." رانندگی وسیله ای است برای پول در اوردن و کسی نیز نمی تواند به این فرد کوچکترین ایرادی بگیرد. راننده گی نمی تواند برای راننده ی اتوبوس فی المثل، هدف باشد.

در مورد پزشکی این قضیه مقداری متفاوت می شود. نمی توان به پزشکی که حرفه اش وسیله ای برای پول در آوردن است نیز، ایرادی گرفت. اما می توان او را از فردی که پزشکی کردن، هدف اش است در مقام قیاس و از نظر اخلاقی، در سطحی پایین تر قرار داد. (که همه ی ما نمونه هایی در همین ایران نیز دیده ایم.)

در مورد دین این قضیه باز هم متفاوت می شود. علت آن است که از نظر متدینین دین در ذات خود نه یک وسیله برای اهداف دنیایی بلکه وسیله ای برای سعادت است و به همین دلیل خود دین بالاترین هدف هاست. با این تفکر است که اگر فردی دین را وسیله ی ارتزاقش بداند اشتباه کرده و خود را مستحق عتاب نموده است. به نظر من حساب آنها که از طریق دین پول در می آورند بدون آنکه اهداف دین را دنبال کنند (گرفتن خمس و ذکات و روزه خوانی و مداحی و منبر های مراسم عزاداری و...) با آنها که در پی اجرای اهداف دین هستند (شاید هم پولی دریافت کنند) جداست.

یک مثال شاید منظورم را بهتر برساند.

قبل از انتخابات بود که رضا علیجانی به عنوان عضوی از جمعیت ملی- مذهبی و یک روشنفکر دینی به دعوت دوستان ما به شاهرود آمد. بلیط برگشت را ما برایش خریدیم، ولی پول بلیط رفت و ناهار دو سه نفری را که به استقبالش رفتند، خودش داد. هیچ چیزی هم از ما نخواست.(البته ما نیز پولی نداشتیم!) حرف هایش با محوریت دین را برای ما زد و آخر شب هم عازم تهران شد و گویا در اتوبوس هم موقع برگشت حالش بد می شود. (خلاصه سخنانش را می توانید از اینجا بخوانید.) حال او را مقایسه کنید با فردی که از قم پیش یک عده می رود و حرفهایش با محوریت دین را می زند وحتی بدون دریافت پولی نیز بر می گردد فقط او "ماموریتی برای تبلیغ دین از طرف نهاد روحانیت" دارد و به کارش نیز اعتقاد دارد. آیا این دو با هم یکی است. من اینگونه فکر نمی کنم. شاید هردو به اهدافشان که همانا سخن گفتن از دین باشد برسند اما این کجا و آن کجا!!! حال اگر ما برای تقدیر از لطف علیجانی سکه ی طلایی هم به او می دادیم چیزی تفاوت نمی کرد. همین علیجانی می تواند کتاب هایش را بفروشد، همان گونه که من نشریه دانشجویی ام را می فروشم...

خلاصه آنکه فرد نمی تواند به دین همچون رانندگی نگاه کند،

شاید مانند یک پزشک رفتار کند،

اما بهتر است (با توجه به آنچه گفتم) او به دین مانند دین نگاه کند...


2.حال شخصی که هنرهای فراوان و تونایی های بسیار دارد و شیوه ی زندگی اش و نحوه ی دیدش به جهان مشخص شده است، (مثلا خود دکتر سروش) می تواند از همه آنچه بلد است ارتزاق کند -البته اگر هدفش ارتزاق باشد- وی دیگر نیازی ندارد خودش و هدف عالی اش (دین) را بدنام کند. می گویم هدف چرا که شیوه ی زندگی و جهان بینی او در آثارش بر همه عرضه گشته است. (اینکه می گویم بدنام علتش آن است که در بالا گفتم.) البته این به آن معنا نیست که من نمی توانم او را نقد کنم و هدف اش را زیر سوال ببرم زیرا که این کار حق من است.


3. مقداری هم از دکتر سروش

به نظر من (به عنوان یک تعقیب کننده ی مسائل سیاسی ایران به خصوص قبل و پس از انتخابات) مهمترین اتفاقات ایران در این نیم سالی که گذشت عبارت بود از: (ترتیبی که می گم مهم نیست!)

- اعلام نتایج انتخابات و نماز جمعه های 29 خرداد و 26 تیر

- اعلام وجود سایت جدید هسته ای در قم و به دنبال آن در خواست نمایندگان مردم (!!!) از دولت برای کم کردن همکاری با آژانس

- تصویب لایحه ی هدفمند کردن یارانه ها در مجلس

- فراز و فرود های رابطه با روسیه (که به نظرم همش فرود که چه عرض کنم سقوطه!)

- افشای فجایع کهریزک و نامه به هاشمی پس از اجلاس خبرگان توسط شیخ مهدی

- دادگاه های اعترافات

- حضور سبز ها در روز قدس و دانشجوها در 16 آذر و روزهای بعدش

- اعلام کردن عید فطر

- بیانیه موسوی خطاب به بسیجی ها

- نامه ی سروش به رهبری نظام

- نشان دادن عکس امام از تلویزیون و صحبت های رهبری متعاقب آن

شاید اتفاقات مهم دیگری هم باشد که من نگفتم ولی فکر می کنم بعید است تاریخ این خاک هیچ یک از آنچه را که گفتم تا سال ها فراموش کند. همه ی این ها را که نوشتم قصدم آن بود که اشاره کنم از نظر من نامه ی سروش به چه اندازه اهمیت داشت.

من همیشه این سوال را دارم که چرا ما می خواهیم از دهن فردی مثل او در پشت یک تریبون بشنویم که "بابا من گه خوردم!" فرض کنیم که شنیدیم چه دردی دوا می شود. ولی با این همه سروش تو همان نامه از خداوند و مردم به خاطر کمک های خواسته یا نا خواسته اش به استبداد دینی عذر خواهی می کند. برای من همین بس است.


4. متن مصاحبه ی سروش با بی بی سی را از روشن نیوز بخوانید تا نظرش را در مورد روشنفکری دینی هم بدانید. من حوصله ی نوشتن ندارم.