۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه
بیابان است انگار ...
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
زنده ام... همین!
۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه
قصه ی این یلدا
چه بلند بود سکوتت
در پاسخ تمام احساس من
به همین اندازه ی یلدا، طولانی
به همان عمق شب، مایوس
به همان تکرار فصل سرد، پر معنا
وای بر آن بغضی که حق فریاد ندارد
و آن رنجی که می کشد
وای بر آن سکوتی که شکاندنش، در توان تو نیست
و آن رنجی که می کشی
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
پایان
تمام شد
به همان سادگی که آغازمی شود،
باران، در روزهای بهاری
به همان سرعتی که تغییر می کنند،
ابرها، در مواجهه ی باد
تمام شد
با همان حسرتی که آب می جوید،
تشنه، در مرداد ماه
با همان غمی که مبادله می شود،
در آخرین نگاه دو دوست
امروز آکنده از خلاء
فردا، امید
و دیروز، تمنا
بغض،
همدم آن پرنده
که معشوقه اش قفس است
و ترس،
مونس آن خورشیدی
که شمشیر بر طلوع می کشد
تمام شد
و برای یک آن ادامه اش
و دمی تکرارش
حریص می شوم
افسوس
که دیگر باید تنها دلم برایش لک بزند
و پرواز خاطره ها مرا به آنسو باز برگرداند
***
آن دوره ی زندگی ام هشت پرده داشت،
پرده ی اول، سختی دوری از خانواده بود
پرده ی دوم، فهمیدن آنکه بهترین جای دنیا، نامش خوابگاه است
پرده ی سوم، فهمیدن آنکه باید دوباره اندیشید
پرده ی چهارم، اتاق دو نفره مان را هیچ گاه فراموش نمیکنم
پرده ی پنجم، دست چپ شکست و من هم چپ دست بودم و هیچ چیز دیگر را به یاد نمی آورم
پرده ی ششم، ایام، ایام انتخابات، و امید به تغییر
پرده ی هفتم، دوشنبه های هر هفته و زمزمه های ما
پرده ی هشتم، هر لحظه، حسرت آن زیبایی هایی که گذشت
و چه کم درس خواندم...
۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه
مجازات
برای او،
آن چهار سال فراموش ناشدنی!
*
طوفان بی مقصد
چه آسان می دود
لحظه های آخر بودن
چه آسان می رود
نگاهش بر زمین
درد است
بهانه ای که مجازات می کند
نامرد است
دریغ دغدغه هایش ز من
سرد است
در این سرمای استبداد
چو آن ظرف قدیمی شکست
بی علت،
غمش بر قلب من نشست
پرده های دوستیمان
افسوس
از هم گسست
*
چه آسان می دود
طوفان بی مقصد
چه آسان می رود
لحظه های آخر بودن
ناله های مشترک
چه معنایی دگر دارد
آری
دست ها سوی آسمان
تمنایی دگر دارد
« کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها »
خدای من،
تمامش کن که دل در سر
دریایی دگر دارد
تمنایی،
دگر دارد
این بی حاصل دریا
عجب شور است
آآ ... ب
خورشید روزهای ابری
چه دور است
دل که هست
درد،
همان غرور است
نامرد،
همان غرور است
این طوفان بی مقصد
لحظه های آخر بودن
چه آسان ...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
قصه ی من و باران
برای آن زمانی که نمی دانم کِی بود و
گام هایی که قلب مُرده اش را گم کرد...
*
تمام شد به همان سادگی که آغاز می شود
باران
در روزهای بهاری
کاش همه ی اتفاق ها
در کوچه ها
می افتادند
و قابی شیشه ای، میان تو و آن ها
به قضاوت می نشست
مادر می گفت همیشه خدا جایی برای شکر می گذارد
*
و من در کوچه بودم
نمیدانم
-مشکل همین جاست-
باران می بارید یا نه
نمیدانم بهار بود یا زمستان
فقط می دانم هوا گرم نبود
اصلا آسان نبود
اما تمام شد
و خدا می داند چه تعداد بودند کسانی که شیشه برایشان
قضاوت کرد،
قصه ی "من و ..."
نه!
تنها قصه ی "من" را
آری تمام شد
و تو می توانی همچنان عاشق باران باشی
*
و من از آن لکه ی قرمز شلوارم
و آن دستی که بازوانی را لمس کرد
و آن سکوتی که می گفتند زینت است
نفرت دارم
*
من
هفت یاسین و یک داستان
بده کارم
داستان را نمی گویم
باور کنید پایانش را نمی دانم
و یاسین ها را هم نخواهم خواند
تو هم نخوان
خدایی که اجازه داد هنوز عاشق باران باشی با من،
به او بگو
قرارمان این بود که من بخوانم
سهم خود را بخوان
به یاد آن روزی که با هم ترسیدیم
و اشک هایت را روی صورتت دیدم
دیگر
بده کار نیستم
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه
یک حذف بی معنی
برای من فروغ یک آغاز بود، اما پایان ... هرگز
آغاز شعر،
آغاز حیرت، بلی حیرت که فروغ آغازی بود برای فهمیدن حرف های زنان و برای منی که در سرزمینی مردسالار بزرگ شدم فروغ آغاز حیرت بود،
آغاز یک جریان که خواسته هایش را زمزمه نمی کرد، فریاد می زد،
برای من او آغاز فصل سرد بود و ایمان آوردن به آن،
می گویند نامش در میان نام شعرای ایران و جهان از قلم افتاده است،
خیلی برای برایم صدق و کذب این خبر مهم نیست که او آغاز کاشتن دست هایی بود در باغچه که می دانست و می دانم سبز خواهند شد،
آغاز کرم روزنامه نبودن،
آغاز یک عروسک کوکی،
و فروغ مرد، همانند آن پرنده ای که می میرد و پروازش را به خاطر سپردن باید...
۱۳۸۸ دی ۵, شنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
و محرم فصل شهادت حسین هاست!
امروز صبح با دیدن یهsms از خواب پا شدم ...
آیت الله منتظری در گذشت
نمی دونم شاید برای ما که تو جنبشیم طبیعی باشه که انقدر ناراحت شیم...
نزدیک نود سالش بود و یکی از تئوریسین های نظریه ولایت فقیه. تو عمرش آنقدر حرکت های بزرگ و عجیب کرد که مردم تو شعاراشون اون رو یه روحانی واقعی دونستند.
***
چه کسی می گوید نبرد خون با شمشیر افسانه است و چه کسی هنوز معتقد است حسین، عصوه ی آزادگی، اسطوره ایست که تمام شده است؟
مگر هر روزمان عاشورا نیست؟
مگر هر مکانمان کربلا نیست؟
و چه سخت است سرداری را در این سخت ترین روز های نبرد از دست دادن، که پناهی بود بر بی پناهان. که چشم و چشمه ی امیدی بود بر آزادیخواهان. بر مومنان.
اکنون با دلی خسته سوالی از پروردگار جهانیان دارم،
چرا پس از هزار سال هنوز هم محرم فصل شهادت حسین هاست و چرا، خداوندا چرا، یزیدیان به هلاکت نمی رسند؟
چرا این بشر قدمی از قدم بر نداشته است؟
و چرا آزادگانی که مخاطب حسین (ع) بودند باید اسیر بمانند و اسیر بمیرند؟
ایام محرم است و تاریخ حال الگوی دیگری برای ما به ارث گذاشته است.
ظلم ستیزی در هر زمانی و در هر مکانی...
***
حالا اگر تو سایت "ویکی پدیا" برید، تو زندگینامه ی منتظری یه نیم خط اضافه شده که می گه:
حسینعلی منتظری در تاريخ ۲۹ آذر سال ۱۳۸۸ درگذشت.